آلیس مانرو

آلیس مانرو نویسنده‌ی کانادایی در سال 1931 به‌دنیا آمد. برخی او را مهم‌ترین نویسنده‌ی داستان کوتاه معاصر می‌دانند. در سال 2013 جایزه‌ی نوبل ادبیات را به او دادند که به‌عقیده‌ی بسیاری پس از مدت‌ها این جایزه واقعاً به کسی داده شد که استحقاق برتر بودن داشت. او را با چخوف مقایسه می‌کنند. در داستان‌های آلیس مانرو خط داستانی اهمیت فرعی دارد و بیش‌تر به موشکافی شخصیت‌های زن داستان‌ها و موقعیت‌ها می‌پردازد.
مارگارت آتوود در مقدمه‌ی کتاب بهترین داستان‌های آلیس مانرو (نشر بدیل، 1393)، درباره‌ی آلیس مانرو این‌طور می‌گوید:
«آلیس مانرو یکی از برجسته‌ترین نویسندگان انگلیسی‌زبان دوران ما است. بسیاری منتقدان آمریکای شمالی و بریتانیا در ستایش او حرف‌ها زده‌اند، جایزه‌های بسیاری برده است و در سراسر دنیا خوانندگان ِهواخواه دارد. نویسنده‌ها نام او را محتاطانه به‌زبان می‌آورند. اخیراً در بحث‌های تند بین نویسنده‌ها او را بهانه‌ی کوبیدن مخالف می‌کنند. نویسنده‌ی کوبنده به مخالف می‌گوید: «به این می‌گویی نوشتن؟ برو آلیس مانرو بخوان که نوشتن یاد بگیری!» همیشه می‌گویند آلیس مانرو هرقدر شناخته شود باز کم است و باید بیش‌تر شناخته شود.
این‌ها همه یک‌شبه حادث نشده است. آلیس مانرو از دهه‌ی 1960 نویسندگی کرده است و اولین مجموعه‌داستان‌اش، رقص شاد سایه‌ها، در سال 1968 چاپ شد. او تا امروز یازده مجموعه منتشر کرده است که هرکدام به‌طور متوسط شامل نه تا ده داستان می‌شود. بااین‌که داستان‌های او از دهه‌ی 1970 مرتب در نیویورکر چاپ می‌شود اما شهرت اخیر او، تا حد یکی از خدایان ادبیات بین‌المللی، تاحدی مدیون فورم نوشتن او است. او داستان، داستان کوتاه، می‌نویسد. هرچند بسیاری نویسنده‌های تراز اول آمریکایی و بریتانیایی و کانادایی این فورم را به‌کار زده‌اند اما هنوز گرایشی نادرست به مترادف‌دانستن بلندی داستان با اهمیت آن وجود دارد.
بنابراین آلیس مانرو را دست‌کم بیرون ِکانادا هر چند وقت یک‌بار کشف و بازکشف کرده‌اند. انگار می‌بایست ناگهان در مرکز توجه قرار بگیرد و همه را غافل‌گیر کند و بعد دوباره و دوباره خود را به مرکز توجه برساند. کتاب‌خوان‌ها اسم او را بر بیل‌بوردها نمی‌بینند و گویا می‌بایست تصادفی یا با کمک دست سرنوشت با آثار او روبه‌رو شوند، مجذوب شوند و بعد غرق حیرت و شگفتی شوند و مشکوک ازخود بپرسند آلیس مانرو تاحال کجا بوده است؟ چه‌طور هیچ‌کس حرفی درباره‌ی او به من نزده است؟ مگر می‌شود این آثار درخشان از هیچ سر درآورده باشد؟ اما آلیس مانرو از هیچ سر درنیاورده است. او از هیورن کانتی در جنوب غرب ئونته‌ریو سر درآورده است، هرچند شخصیت‌های داستان‌هاش فعل سردرآوردن را زیادی خوش‌حالانه و البته پرتظاهر می‌دانند...»
«... آلیس مانرو در سال 1931 با نام واقعی آلیس لیدلو به‌دنیا آمد، یعنی در دوران رکود کودکی نونهال بود. او در سال 1939، که کانادا وارد جنگ جهانی دوم شد، هشت‌ساله بود و در سال‌های پس از جنگ به دانش‌گاه، دانش‌گاه ئونته‌ریوی غربی در لندن (شهری در کانادا)، رفت. آلیس مانرو مادری بیست‌وپنج‌ساله بود وقتی الویس پریسلی مشهور می‌شد و در دوره‌ی اوج هیپی‌گری و ظهور جنبش زنان در سال‌های 1968 و 1969 سی‌وهشت‌سال داشت. همان‌وقت اولین کتاب‌اش منتشر شد. در سال 1981 پنجاه‌ساله بود. اغلب داستان‌هاش در این سال‌ها، از دهه‌ی 1930 تا دهه‌ی 1980، و حتا قبل این سال‌ها، در دوره‌ی خاطرات اجدادی او، رخ می‌دهد.
اجداد آلیس مانرو از پروتستان‌های اسکاتلند رگ داشتند. پشت او به جیمز هاگ، کشیش ئت‌ریکی، دوست رابرت برنز و ادبای ادین‌برا در پایان قرن هجدهم و نویسنده‌ی «اعترافات بزه‌کاری تبرئه‌شده» می‌رسد که شباهتی به نام برخی داستان‌های مانرو دارد. تیره‌ی دوم خانواده‌ی او آنگلیکان بودند که می‌گویند بدترین گناه را استفاده از چنگالی نامناسب سر سفره‌ی شام می‌دانند. مانرو آگاهی عمیق‌اش را از طبقات اجتماعی، موضوعات جزئی و نگاه‌هایی تحقیرآمیز که دهک‌ها را از هم جدا می‌کند صادقانه مطرح می‌کند، همین‌طور، به‌واسطه‌ی رگ پروتستانی که دارد، عادت شخصیت‌هاش را در بررسی دقیق کارها، احساسات، انگیزه‌ها و وجدان و یا نبود این موارد. در فرهنگ سنتی پروتستان‌ها، یکی‌اش فرهنگ شهر کوچکی در سووستو، بخشایش سخت دست می‌دهد، مجازات و عقوبت شدید و شایع است و احتمال تحقیر و شرم‌ساری مثل سایه پی افراد است و کسی را از آن گریزی نیست.
اما این سنت ضمناً نظریه‌ی توجیه صرفاً ایمانی را نیز می‌پذیرد: مرحمت بر ما نازل می‌شود بی‌این‌که کاری کرده باشیم. در آثار مانرو مرحمت فراوان است اما در نقابی غریب فرو رفته است. هیچ‌چیز قابل‌پیش‌بینی نیست. احساسات می‌جوشد. تعصب فرو می‌ریزد. حیرت افزون می‌شود. شگفتی بیرون می‌جهد. چه‌بسا اقدامات بدخواهانه پی‌آمدهایی مثبت داشته باشند. رستگاری آن‌جا رخ می‌نماید که اصلاً پیش‌بینی نمی‌شود و شکلی غریب به‌خود می‌گیرد.
اما همین‌که بخواهیم درباره‌ی نوشته‌های مانرو اظهارنظر کنیم یا به‌هرشکل تحلیل، استنباط یا دسته‌بندی کنیم، با مفسری پرکنایه روبه‌رو می‌شویم که معمولاً در آثار مانرو به‌هم می‌رسد. همان که معمولاً می‌گوید فکر کرده‌ای کی هستی؟ کی به‌ات حق می‌دهد فکر کنی من را می‌شناسی یا دیگری را می‌شناسی؟ یا آن‌طور که در کتاب «زندگی دختران و زنان» می‌خوانیم: «زندگی انسان‌ها... ملال‌آور، ساده، غریب و ورای درک بود. غارهایی عمیق که با مشمای لینولئوم آشپزخانه فرش شده است.» ترکیب اساسی در این جمله‌ها «ورای درک» است...»
«... ملالت روان یکی از دشمنان بزرگ مانرو است. شخصیت‌های او همه‌جوره با این حس دست‌به‌گریبان اند و با رسوم خفقان‌آور و انتظارات نفس‌گیر دیگران و قواعد رفتاری تحمیلی و انواع ممکن دهان‌بندی و خفقان روحی می‌جنگند. زنان داستان‌های مانرو معمولاً میان کسی که خوب کار می‌کند اما احساسات‌اش جعلی است و کسی که قلبی از سنگ دارد و بدرفتار است اما به احساسات واقعی‌اش وفادار است شخصیت دوم را انتخاب می‌کنند. یا اگر شخصیت اول را برگزینند بی‌ثباتی، تزویر، حیله، دورویی و کژروی خود را به‌زبان می‌آورند. در آثار مانرو صداقت بهترین سیاست رفتاری نیست. اصلاً سیاست نیست بلکه عنصری ضروری مانند هوا است. شخصیت‌ها می‌بایست، چه جوان‌مردانه و چه با بدعهدی، دست‌کم کمی صداقت داشته باشند وگرنه حس می‌کنند دچار فروپاشی خواهند شد.
امور زناشویی مهم‌ترین جبهه‌ی نبرد برای رسیدن به اصالت است. دنیای اجتماعی مانرو، مثل اغلب جوامعی که در آن‌ها سکوت و رازنگه‌داری در موضوعات جنسی عرف است، بار امیال‌محور زیادی دارد و این‌بار مثل سایه‌روشن چراغی نه‌ئونی حول هر شخصیت، چشم‌اندازهای روشن، فضاها و اشیا گسترش می‌یابد. در نوشته‌های مانرو تخت‌خوابی نامرتب از تصویرسازی‌های عینی گویاتر است. حتا وقتی داستان عمدتاً درباره‌ی ماجرایی عاشقانه یا جنسی نیست همیشه مردان و زنان، چه با خوش‌بینی و چه با بدبینی، متوجه مردی و زنی یک‌دیگر هستند و جذابیت‌های جنسی و کنج‌کاوی یا تنفر جنسی در خود می‌یابند. زنان بی‌درنگ با قدرت جاذبه‌ی زنان دیگر هم‌آهنگ می‌شوند و از آن باخبر اند و گاه به آن حسادت می‌کنند. مردان خودنمایی می‌کنند، به‌خود می‌بالند، خوش‌زبانی می‌کنند، فریب می‌دهند و رقابت می‌کنند....»