92 صفحه
شابک: 6-2-94230-600-978
60000 ریال
قطع: رقعی (۱۴/۵ در ۲۱/۵)

انتخواب

بخشی از یک گفت‌وگو با حسین رحمتی‌زاده درباره‌ی رمان‌اش، انتخواب:
«... حالا که خوب فکر می کنم می‌بینم اصلاً قرار نبود این‌طور شود. وقتی خودکار دست گرفتم و شروع کردم به نوشتن اولین فصل رمان انتخواب اصلاً قرار نبود رمان باشد، چه برسد به این‌که بخواهد اسم‌اش انتخواب باشد. نه برنامه‌یی داشتم برای این‌که انتخواب بوی سوره‌آلیسم بدهد و با آقای پ خوش بگذراند و نه ایده‌یی برای پایان غم مانی. می‌دانستم باید چیزی بنویسم. کسی به من می‌گفت که باید بنویسم. هروقت چیزی می‌نویسم از چند هفته قبل کسی در سرم می‌گوید باید بنویسی، باید بنویسی، باید بنویسی. بنابراین شروع به تحریر رمان کردم و کم‌کم از مانی خوش‌ام آمد. هر فصل فصل دیگری می‌زایید و خود را کامل‌تر می‌کرد. نمی‌دانم چه شد که با خودم قرار گذاشتم رمان انتخواب برزخ مانی باشد. پس دیگر قرار نبود چیزی بفهمد، قرار نبود یاد بگیرد، قرار نبود پیدا کند... کشف کند... مانی تنها و سرگردان شده بود و قرار بود سرگردان بماند. آخر این‌جا برزخ بود.
... انتخواب یک روز از زندگی جوانی است که تصمیم گرفته دیگر نخوابد. با این‌که خود می‌داند این اتفاق خواهد افتاد اما تمام تلاش‌اش را می‌کند که خواب را به‌تاخیر بیاندازد. داستان از شصتمین ساعت نخوابیدن‌اش شروع می‌شود. مانی می‌خواهد دیگر از عوام نباشد. دیگر ساده‌انگارانه فکر نکند. ساده‌انگارانه خودش را گول نزند. می‌خواهد آگاه باشد و در خواب جهالت فرو نرود. در این یک روز به عده‌یی از آشنایان‌اش برخورد می‌کند و می‌بیند آن‌ها همه به‌نوعی خواب اند، حتا آن‌ها که فکر می‌کنند متفکرترین آدم‌های جامعه هستند. در این میان نخوابیدن به او فشار می‌آورد، او را زودرنج و حساس می‌کند و شاید کمی متوهم. همین بی‌خوابی باعث می‌شود با شخصی به‌نام آقای پ آشنا شود. آقای پ را نمادی از آگاهی و تجربه می‌دانم اما مانی این‌طور فکر نمی‌کرد. هر شخصی برای بیدارشدن به یک تلنگر اساسی نیاز دارد. این تلنگر برای مانی شکست در یک رابطه‌ی عاشقانه است با دختری که از دید مانی هیچ عیب و ایرادی ندارد و مانی در طول داستان در درون خود به‌دنبال دلیل قانع‌کننده‌یی برای قطع ارتباط‌اش با نیلوفر است.
... رمان انتخواب دغدغه‌یی دارد و آن آگاهی است. با معرفی اقشار مختلفی از جامعه و بیان قسمتی از جهل‌شان راه را برای آگاهی باز می‌کند. ابتدای راه دانایی آن است که بفهمیم چه‌قدر نادان ایم.»

تکه‌یی از کتاب انتخواب:
«... از پارک بیرون می‌آید و سیگاری می‌گیراند. سرفه می‌کند. دست‌هایش هنوز کم‌ترین دمای ممکن را دارند. بعد از یک‌ربع ساعت پیاده‌روی به آپارتمانش می‌رسد. به جیب شلوارش دست می‌کند و می‌فهمد کلید را جا گذاشته است. در ذهن نمودار ضربان قلب را تجسم می‌کند که یک‌دفعه جایش را به مشتی انحنای مهربان توزرد از آب درآمده می‌دهد. دوست دارد سرش را به دیوار بکوبد. این شاید پنجمین‌بار باشد که کلید را جا می‌گذارد. مجبور است سراغ کلیدساز برود. باز فراموش‌کاری‌های کوچک مزخرف کار دستش داده است. در باز می‌شود. دختری با چشم‌های قهوه‌یی سیر، جثه‌ی نحیف و بوی خوشی که بوی سیگار مانی را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد پدیدار می‌شود. مانی تشکر می‌کند. همیشه تشکر می‌کند و بیش‌تر اوقات دلیل تشکر را نمی‌داند. دختر که مانی جایی در یکی از حجره‌های مغزش او را دخترک زیبای واحد یک نامیده است بی‌آن‌که چیزی بگوید خارج می‌شود. مانی در عبور از بازار بزرگ مکاشفات زمینی‌اش به حجره‌یی می‌رسد که بر سردرش نوشته‌اند «دوستش بدار». در بسته می‌شود. مانی به خودش فحش می‌دهد. حالا مجبور است زنگ سرایدار را بزند...»