167 صفحه
شابک: 9-1-94230-600-978
95000 ریال
قطع: رقعی (۱۴/۵ در ۲۱/۵)

بهترین داستان‌های آلیس مانرو

نویسنده: آلیس مانرو
مترجم: ونداد جلیلی

مارگارت اتوود در مقدمه‌ی خود بر کتاب بهترین داستان‌های آلیس مانرو می‌گوید: «آلیس مانرو یکی از برجسته‌ترین نویسندگان انگلیسی‌زبان دوران ما است. بسیاری منتقدان آمریکای شمالی و بریتانیا در ستایش او حرف‌ها زده‌اند، جایزه‌های بسیاری برده است و در سراسر دنیا خوانندگان هواخواه دارد. نویسنده‌ها نام او را محتاطانه به‌زبان می‌آورند. اخیراً در بحث‌های تند بین نویسنده‌ها او را بهانه‌ی کوبیدن مخالف می‌کنند. نویسنده‌ی کوبنده می‌گوید: «به این می‌گویی نوشتن؟ برو آلیس مانرو بخوان که نوشتن یاد بگیری!» همیشه می‌گویند آلیس مانرو هرقدر شناخته شود باز کم است و باید بیش‌تر شناخته شود.»
در این کتاب شش داستان منتشرنشده را از آلیس مانرو می‌خوانیم که مارگارت اتوود بر آن‌ها نام «بهترین داستان‌های آلیس مانرو» گذاشته است.

بخشی از متن کتاب:
«...در تشییع‌جنازه‌ی استیو گولی دور از پدرومادرم ایستادم و تماشاشان کردم و احساسی تازه و زننده به آن‌ها سراغ‌ام آمد. به‌خودم گفتم تازه بعضی خصوصیات‌شان را می‌فهمم. مساله بی‌اندازه جدی بود. می‌فهمیدم خودشان هم تاثیر گذاشته‌اند و پیکر بزرگ، قوی و لباس‌پوشیده‌شان نمی‌تواند بین من و مرگ ناگهانی، یا هرجور مرگ، حایل شود. انگار خودشان هم رضا داده بودند. انگار نه براساس حرف و فکرشان که به‌واسطه‌ی واقعیت بچه‌دارشدن، به‌دنیاآوردن من، به مرگ کودکان و مرگ من رضا داده بودند. من را به‌دنیا آورده بودند و و بنابراین مرگ‌ام، هرقدر هم که شیون می‌کردند و عزادار می‌ماندند، به‌نظرشان ابداً غیرممکن یا غیرطبیعی نبود. گفت‌وگو نداشت. ضمناً همان‌وقت هم می‌دانستم آن‌ها مقصر نیستند.
اما تقصیر را گردن آن‌ها انداختم. به بی‌شرمی و ریاکاری متهم‌شان کردم، به‌نیابت از استیو گولی و همه‌ی کودکان، که می‌دانستند حق‌شان است آزاد باشند و زندگی‌شان نو و برتر باشد و گرفتار بزرگ‌سالان ِمغلوب، جفت‌گیری‌ها و تشییع‌جنازه‌هاشان نشوند.
می‌گفتند استیو گولی چون تقریباً یتیم و بی‌صاحب بوده غرق شده است. غرق نمی‌شد اگر خوب نصیحت‌اش می‌کردند، بازخواست‌اش می‌کردند و مراقب‌اش بودند. اگر سر شاخه‌ی سست درخت نمی‌رفت که بشکند و در آب بهاره‌ی گودال سنگ‌ریزه‌یی ِکنار رودخانه بیافتد. کسی به او نپرداخته بود، ول‌گرد بود و بنابراین غرق شده بود. پدرش غرق‌شدن او را تصادفی دانست از آن‌قسم که چه‌بسا برای سگی اتفاق بیافتد. کت‌وشلوار خوش‌پوشی نداشت که در تشییع‌جنازه بپوشد و وقت دعاخوانی سر خم نمی‌کرد اما تنها بزرگ‌سالی بود که بخشیدم‌اش. به‌نظرم تنها کسی بود که رضا نمی‌داد. هیچ‌جور نمی‌توانست جلوگیری کند اما مثل دیگران که با صدای وزین و مصنوعی دعا می‌خواندند و مذهب را با بی‌احترامی همراه می‌کردند بر چیزی تاثیر نمی‌گذاشت...»