شابک: 4-6-94230-600-978
قطع: رقعی

دستیار

نویسنده: روبرت والزر

با توجه به استقبال قشر کتاب‌خوان از کتاب «یاکوب فون گونتن» و در راستای برنامه‌ریزی نشر بدیل برای انتشار مجموعه‌ی آثار روبرت والزر، «دستیار» دومین رمان او نیز با همان کیفیت و به قلم همان مترجم منتشر می‌شود. این کتاب که اولین‌بار در ایران چاپ می‌شود با استقبال گسترده‌ی اهالی ادبیات جهان روبه‌رو شده است و از آثار مهم نخستین دوره‌ی ادبیات آوانگارد مدرن محسوب می‌شود. این کتاب را تاحدی اتوبیوگرافی داستانی خود والزر می‌دانند. کتاب روایت دوره‌ی زندگی یوزف مارتی را بیان می‌کند که در خانه‌ی مخترعی به نام توبلر ساکن و به‌اصطلاح «کارمند سرخانه» می‌شود و کم‌کم وارد زندگی توبلر می‌شود، ماجراهایی می‌بیند و ماجراهایی می‌آفریند. والزر در این کتاب نگاهی هوش‌مندانه به مولفه‌های دنیای مدرن دارد و بار دیگر پیش‌کسوتی خود را بر ادبیاتی که کافکا و روبرت موزیل و... نام‌های شناخته‌شده‌اش در ایران هستند ثابت می‌کند. والزر این کتاب را در شش‌هفته و بی‌وقفه نوشته است.

بخشی از کتاب:
سیلوی چه بینوا و بیچاره بود. آیا دخترک هرگز به این فکر افتاده بود که از کسی بخواهد از فروشگاه‌ها چند پرتقال برایش بیاورد؟ اصلاً و ابداً. او نیز مثل بسیاری دیگران خیلی خوب می‌دانست خواهش‌هایش رد می‌شود. خواهش‌هایش اصلاً خواهش نبود بلکه من‌ومنی حسدآلوده بود که بر زبان‌اش گیر کرده بود و راحت جاری نمی‌شد. سیلوی وقتی خواهشی می‌کرد که دورا مدت‌ها پیش آن را آرزو و محقق کرده بود. هرگز به ذهن سیلوی خطور نمی‌کرد که آرزویی پیش‌تر طرح‌نشده داشته باشد. آرزوها و تمناهای سیلوی رونوشت آرزوها و تمناهای دورا بود. فکر و خلاقیت سیلوی فکر و خلاقیت نبود بلکه تقلید افکاری بود که دورا پیش‌تر بیان کرده بود. تنها ذهن کودکی که از محبت و مهربانی راستین برخوردار بوده به خلاقیت و الهام و فکر قادر است و کودکی که تحقیر شده، کتک خورده و توسری‌خور بار آمده هرگز به خلاقیت و الهام و فکر نو نمی‌رسد. خواهش و آرزوی راستین همیشه اولین است و هرگز دست‌دوم نمی‌شود، درست مثل یک اثر هنری اصل و راستین و نه رونوشتی از آن. اما آرزوها و خواهش‌های سیلوی رونوشت دست‌دوم، دست‌سوم و شاید حتا دست‌هفتم از آرزو و تمنای اصیل بود. آن‌چه سیلوی می‌گفت با رنگ و آهنگی غلط تزیین و پرداخته شده بود و آن‌چه او انجام می‌داد کهنه و ازدورافتاده بود. سیلوی در آن سال‌های شکوفایی و نوباوگی بسیار مسن‌تر از سن واقعی‌اش بود و این چه بی‌عدالتی بزرگی بود!
یوزف به دورا نگاه می‌کرد و با خود می‌گفت اگر کسی به دورا نگاه کند قادر است تصویر مخالف و مقابل دورا را نیز در ذهن خود مجسم کند و اصلاً نیاز نیست چشمان آزمایش‌گر و پرسان و مقایسه‌کننده‌ی خود را مدتی طولانی به سیلوی بدوزد.
چه غم‌ناک بود. دو کودکی که مانند هم نبودند! این افکار موجب شد یوزف دوست داشته باشد آهی بلند بکشد. درست هنگامی که می‌بایست دورا را به رختخواب‌اش در طبقه‌ی بالا می‌بردند یوزف به او نزدیک شد و چنان تحت تأثیر نگاه دورای بی‌گناه و پاک و بی‌باک قرار گرفت که دیگر کاری نمی‌توانست بکند جز آن‌که دست دورای کوچک را ببوسد. یوزف با این بوسه‌ی ستایش‌گرانه درواقع می‌خواست دو نوع ناز و نوازش، نوع نوازش دورایی و نوع نوازش سیلویایی، انجام دهد. اما مگر یوزف می‌توانست ستایش و اطاعت خود را نسبت به دورا از راه دیگری ادا بکند؟ امکان نداشت!